و آنجایی که من راه میرفتم هر لحظه بوی مرگ می آمد شهر طلسم شده بود با هرقدمی که بر میداشتم به قلبم ضربه ای عمیق میخورد که بعدش صدای شکستن به گوشم میرسید بوی عطری آشنا میان بوی گس مرگ به مشامم میخورد این عطر لعنتی بیشتر از خود مرگ بویش را میداد و لحظه ای که در آغوشش رها شدم به یکباره مرگ پلک هایم را بوسید خودش بود... معشوقه ی دیوانه ام مرا به آسمان ها برده بود مادرم میگفت عشق طعم شرینی مرگی است که بوی گس زندگی میدهد :) و من فقط بوی زندگی اش را احساس کرده
برچسب:
نویسنده: نرگس اکبری